خرید بک لینک
گاهی لیست چت های واتس اپمو می بینم و میام پایین و میام پایین تا یکی رو پیدا کنم بهش مسیج بدم چت کوتاهی کنیم حالم عوض شهولی خب حرفی برا گفتن باهاشون ندارمگاهی دوست دارم یکی بیاد بگه حالت چطوره چرا مث سابق نیستی میدونم بهش نمیگم چمه ولی بگم نه خوبم همینقدر که حس کنم یکی بفهمه حالت هام عوض شده برام کافیهولی انگار نهفک نکنین بازیگر خوبیم نقشمو خوب بازی میکنه این خبرا نیستقضیه اینه که به تخم مرغ های تو یخچال ها دایورت میشمگاهی حس میکنم خیلی منفورمگاهی حس میکنم بقیه منفورنگاهی دوست دارم از پوستم بزنم بیرون حس میکنم نمیتونم تحمل کنمگاهی دوست دارم حرف بزنم گاهی حرف نزنمدر کل به تخم مرغ های دوزرده ی مرغ های باسن پارهفعلا که کاری از دستم بر نمیادبازم خدارو شکر یه سرکاری میرم و میام سرم بندهدرسته حوصله ی دیدن رخ هیچکدومشونو ندارم ولی خب از بیکار نشستن که بهترههمش حس میکنم بقیه هم حالشون از من و اخلاق های گهم به هم میخورهبرای همین تا جایی که میتونم از اتاقم بیرون نمیام با کسی هم حرف نمیزنم مثل سابقیکی از علائقم اینه بشینم پشت سیستمم و یک سیگار روشن کنم و چای بخورم و طراحی کنم و سیگار بکشم ولی خب شدنی نیستاینا رو هم اومدم نوشتم چون دوست داشتم یه چیزی از خودم بریزم بیرونخدافظ

برچسب: نویسنده: باربد فدایی تاريخ: شنبه 18 تير 1401 ساعت: 14:36

دیشب خواب میدیدم که گفتن یک تمساح چاق به مردم حمله میکنه و تا نخورشون ولشون نمیکنهبالاخره میخوره طرفو چه زود و چه دیردیگه ما هم لب دریا بودیم یهو تمساح چاقالویه حمله کرد در واقع آروم آروم داشت میومد سمتمونانگار با ناسوس بادش کرده بودن قشنگ باد کرده بودمن و 4-5 نفر دیگه هم فرار کردیم اونم آروم آروم دنبالمون میومدمهم نبود دیگه چقدر ازش فاصله داشته باشیم ردمونو میزد و آروم میومد هرجا که باشیمرفتیم رسیدیم به یه ساختمون متروکه که یه طورایی شبیه راه پله ی خونه ی قبلیمون بود که کوبیدیمشرفتیم طبقه ی بالاش و درو قفل کردیم ولی میدونستیم چه زود و چه دیر تمساح چاقالو قراره ما رو بخوره یا حداقل یکی از ما ها رو بخورهگفتیم اینقدر بمونیم اینجا که یکی بیاد نجاتمون بدهگروه نجات بیانگفتم من آخه گروه نجات کجا بود؟؟؟؟ کی براش مهمه که ما اینجا گیر کردیم؟اینقدر می مونیم اینجا که از گشنگی بمیریمهیچی نداشتیم بخوریمگفتن نه شاید یکی بیادولی من گفتم بذاریم تمساح ما رو بخورهیه کم اولش سختهوقتی لای آرواره هاش داریم له میشیمولی میگذره دیگه میمیریم. مث لیزر که میرم اینقدر درد داره تحمل میکنم بالاخره نیم ساعت یکساعت تموم میشه اینم مثل همونهچه زندگی ایه اینطوری آخه؟ آیا بهتر نیست که نیم ساعت درد بکشیم بعدش راحت شیم تا اینکه یه عمر در عذاب باشیم یا چندین روز بی آب و غذا بمونیم و تهش از گشنگی و تشنگی بمیریم؟؟؟کسی با حرفم موافق نبود ولی خب راست نمیگفتم مگه؟آخرش به این نتیجه داشتم می رسیدم که تمساح و گروه نجات و همه ی اینا الکیه آخه چطور ممکنه هرجا بریم تهش بیاد ما رو بخوره هنوز که نرسیده ازینجا فرار کنیم بریم که بیدار شدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممگفتم ا خواب بودباز گفتم چه فرقی داشت آخه اونجا

برچسب: نویسنده: باربد فدایی تاريخ: شنبه 18 تير 1401 ساعت: 14:36

آنقدر دورم ازین حال و هوا
که گویی هیچگاه زندگی نکرده ام
آن روزهایی را که می خندیدم 
و
آن شبهایی که گرمای لطیفش نوازشگر گونه هایم بود
آنقدر همه چیز در گردش است
که 
از کنترل خارج شده
آنقدر بزرگ شدیم که
کودک نماندیم و
بزرگ شدیم که نخندیم
و شب را سر کنیم تا فردا بزرگتر شویم
و
هیچ گاه یادمان نیاید تا بدانیم چرا  
 

برچسب: نویسنده: باربد فدایی تاريخ: شنبه 18 تير 1401 ساعت: 14:36

صفحه بندی