گاهی لیست چت های واتس اپمو می بینم و میام پایین و میام پایین تا یکی رو پیدا کنم بهش مسیج بدم چت کوتاهی کنیم حالم عوض شهولی خب حرفی برا گفتن باهاشون ندارمگاهی دوست دارم یکی بیاد بگه حالت چطوره چرا مث سابق نیستی میدونم بهش نمیگم چمه ولی بگم نه خوبم همینقدر که حس کنم یکی بفهمه حالت هام عوض شده برام کافیهولی انگار نهفک نکنین بازیگر خوبیم نقشمو خوب بازی میکنه این خبرا نیستقضیه اینه که به تخم مرغ های تو یخچال ها دایورت میشمگاهی حس میکنم خیلی منفورمگاهی حس میکنم بقیه منفورنگاهی دوست دارم از پوستم بزنم بیرون حس میکنم نمیتونم تحمل کنمگاهی دوست دارم حرف بزنم گاهی حرف نزنمدر کل به تخم مرغ های دوزرده ی مرغ های باسن پارهفعلا که کاری از دستم بر نمیادبازم خدارو شکر یه سرکاری میرم و میام سرم بندهدرسته حوصله ی دیدن رخ هیچکدومشونو ندارم ولی خب از بیکار نشستن که بهترههمش حس میکنم بقیه هم حالشون از من و اخلاق های گهم به هم میخورهبرای همین تا جایی که میتونم از اتاقم بیرون نمیام با کسی هم حرف نمیزنم مثل سابقیکی از علائقم اینه بشینم پشت سیستمم و یک سیگار روشن کنم و چای بخورم و طراحی کنم و سیگار بکشم ولی خب شدنی نیستاینا رو هم اومدم نوشتم چون دوست داشتم یه چیزی از خودم بریزم بیرونخدافظ
برچسب:
نویسنده: باربد فدایی
تاريخ: شنبه
18 تير
1401 ساعت: 14:36